این بار سخن شعر و خیال نیست حرف ستم و شکنجه بر تن رنجور عاشق بی دلیست که دو چیز خواست عشق و آزادی روایت روزهای که گذشت و خاطره شد .وقتی شب رسید و تن ها از زدن و دهان از ناسزا خسته عاشق رنجور رو در تاریکی اتاقکی تنها گذاشتن چشمی نبود که ببیند گوشی نبود که نشنود درد بود و درد ، زخم بود و زخم لحظه ای عاشق از عشق غافل شد بعد از سالها لحظه ای قلبش هیچ جز درد حس نکرد لحظه ای دلش سیاه شد در توهم درد شاید در خیال حس کرد که چیزی بر صورتش می کشد چشم باز کرد در دشتی بود سبز و آسمانی بس آبی و معشوق بر بالین در لباسی سفید بالای سر خود و من زخمی و خون آلود سرم رو بر دامن گرفت گفتم بانو لباستون کثیف می شه خونی می شه خندید خون صورتو با گوشه دامن پاک کرد و گفت تحمل کن بمون و صبر کن قبل از این که حرفی بزنم باصدای همه چیز محو شد و عاشق خود را در تاریکی محض دید در این لحظه از خون خود جوهر و از انگشت قلم شاخت چون یادش آمد چه روز بزرگیست و برای او نوشت:
بگیر این سر به دامانت .... بگویم درد هجرانت
بگویم قصه زندان .... شکسته است این دل و دندان
شکسته اند دنده و روحم .... برای درد چون کوهم
به جرم عشق و آزادی .... در این روزهای مهتابی... در این سلول ظلمانی .... دریغ از قطره آبی
ز هر شلاق و زخم و ناسزا بر تن .... تو را می آورد هر لحظه یاد من
ز یادت می نشیند خنده ای بر لب .... به جرم خنده محکم تر زنند در شب
زبس زین سر فراوان خون رفته اس ای یار .... دگر ارزش ندارد پیش دلدار
در این زندان وهم آلود .... ز این دستان خون آلود
ز یادت می نویسم من .... مبارک باشه روز زن
بعد آن لحظه هر زخمی بر تنش معشوق را براش تدایی می کرد که در دور دست به او لبخند می زند حتی لحظه ای که انگشتش را شکستند ....
خرده نگیر که چرا در بند بودم چرا دیر نوشتم و اگر تا بحال ننوشتم انگشتی نبود که بشود نوشت میدانم که انقدر بزرگی و دریای که میبخشیم که در آن لحظه هرچند کوتاه با انکه سالها همه چیزم بودی و هستی فراموشم شد می دونم عفو می کنی و میبخشیم از خدا می خوام که از این گناه سنگین که از همه چیز تو این مدت بیشتر رنجم داده تو این مدت ببخش گناه گناه کارتو ببخش .
یک از روزهای خدا عاشق و اردتمند همیشگی شما
ه.همدانی
نویسنده:RoNin